| |
| سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386 |
| خالدبن ولید شمشیر برهنه خدا |
هفده سال قبل از ظهور اسلام در مکه از دامان لبابه صفری خواهر ام المؤمنین میمونه ابر مردی پا به عرصه گیتی نهاد که بعدها تلؤ تلؤ شمشیر برنده اش آتش بر ملحدین عالم زد پدرش ولید بن مغیره از اشراف قریش بود ودر مکه جایگاهی بس بزرگ داشت طبق رسوم عرب پرورش خالد که دارای شش برادر ودو خواهر بود در خارج از مکه در روستاهای اطراف آن صورت گرفت. درمحیطی که وی پرورش می یافت اسب سواری ،شمشیرزنی ومبارزات جنگجو یانه ازسرگرمی های آن دیاربه شمارمیرفت وآن حضرت ازهمان زمان دردلیری، هوش وذکاوت ازجوانان منتخب قریش به شمارمیرفت.حضرت خالد(رضی الله عنه) قبل از ایمان آوردن همانند پدرش از مخالفین سرسخت اسلام محسوب می شد. و در رابطه با اموری که درمخالفت بااسلام ومسلمین صورت می گرفت، پیشقدم بود. چنانکه درمیدان احد تدبیر و صلاحیتش، درتهاجم ناگهانی بر لشکر مسلمین از درهّ ای که در انتهای کوه احدقرارداشت، دلیل اصلی شکست مسلمین در آن غزوه به شمار می رفت. اما پس از آن حقانیت و محبت اسلام در قلب خالد(رضی الله عنه) به صورت نامحسوسی رشد می کرد و احساس می نمود که روزی تمام ملت عرب در زیر پرچم اسلام جمع خواهند شد. بنابراین اندیشه، گفتار و سخنان و اعمال حضرت رسول(صلی الله علیه و سلم) رامورد بررسی قرارمی داد. ازطرف دیگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و سلم) نیز از صلاحیت خالد (رضی الله عنه) با خبر نبود بلکه از طریق وحی به ایشان خبر رسید که دل حضرت خالد هر دم با نور اسلام آراسته تر می شود. سرانجام پس از آنکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و سلم) فرمود: با وجود آشکار شدن حقانیت و حقیقت اسلام برای خالد چرا او به اسلام مشرف نمی شود. حضرت ولید(رضی الله عنه) برادر حضرت خالد(رضی الله عنه) که چندی قبل مشرف به اسلام شده بود از طریق نامه ای او را به اسلام دعوت کرد. حضرت خالد می فرماید: "هنگامی که نامه ولید را مشاهده کردم بی اختیار بر زبانم کلمه توحید جاری گشت و می خواستم هر چه سریعتر خدمت حضرت رسول(صلی الله علیه و سلم) حاضرشده، جانم را فدایش کنم و همین که خدمت حضرت پیامبر(صلی الله علیه و سلم) حاضر شدم چونکه دیوانه دیدار حضرتش بودم از خوشحالی همچو پروانه ای خود را به پای ایشان انداخته و ایمان خود را ابراز کردم" .
حضرت خالد(رضی الله عنه) پس از ایمان آوردن در سریه موته که در جمادی الاول سال هشتم هجری صورت گرفت به عنوان اولین نبرد ایشان در دفاع از اسلام شرکت نمود.
موته : برگ زرینی دیگر
حضرت رسول اکرم(رضی الله عنه) نامه ای توسط حارث بن عمیر به شرحبیل فرستاد. شرحبیل بنا بر غرور و مستی قدرت خود حضرت حارث(رضی الله عنه) را به طرز اسفناکی به شهادت رساند هنگامی که حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و سلم) از شهادت سفیر خود باخبر شد برای گرفتن قصاص خون حضرت حارث بن عمیر لشکری 3 هزار نفری را به سمت شرحبیل بصری روانه نمود و رهبری لشکر را به زیدبن حارث(رضی الله عنه) سپرد و فرمود که "اگر زید به شهادت رسید جعفر بن ابی طالب رهبری را به عهده گیرد و اگر او هم شهید شد عبدالله بن رواحه جانشین او شود و در صورت شهادت عبدالله خود با مشورت رهبری را تعیین نمائید".
حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و سلم) تا محل تثنیه الوداع لشگر راهمراهی کرده و پس از آن بازگشتند. هنگامی که لشکر به موته (سرزمینی کوچک ازشام) رسید شرحبیل برادرش سدوس را به همراه پنجاه سوار برای ارزیابی سپاه مسلمانان به انجا فرستاد که پس از درگیر شدن بامسلمانان، سدوس به هلاکت رسید با قتل سدوس شرحبیل به قلعه خود پناه برد و از قیصر روم تقاضای کمک کرد او نیز لشکری صدهزار نفری را برای کمک به شرحبیل به سوی او اعزام کرد (بعضی شمار لشکر را ازصد هزار نفر هم بیشتر می دانند)
سرانجام پس از صف آرائی مؤمنین و مشرکین جنگ آغاز گشت. پس از شروع جنگ حضرت زیدبن ثابت که رهبری سپاه را به عهده داشت به شهادت رسید. پس از شهادت ایشان حضرت جعفر بن ابی طالب پرچم اسلام را برداشته شروع به جنگیدن نمود. پس از زخمی شدن اسب ایشان ،بدون سوار مشغول جنگیدن شد ناگهان شمشیر کافری بازوی راست ایشان را قطع کرد وحضرت پرچم را با دست چپ گرفت هنگامی که آن را هم قطع کرد پرچم را میان دو بازوی خود گرفت در این هنگام کافر دیگری از قسمت کمر ایشان حمله ور شد وایشان را از وسط دو نیم کرد وقتی جراحات وارد بر پیکر او را بر شمردند از میان سینه تا شانه ها و در قسمتهای جلو نود زخم بر اثر ضربات شمشیر ونیزه وارد شده بود. پس از شهادت حضرت جعفر، حضرت عبد الله بن رواحه (رضی الله عنه) پرچم را برداشت و پس از کشتن تعداد زیادی از کفار خود نیز به شهادت رسید.
بعد از اینکه هر یک از فرماندهان بزرگ، که توسط رسول اکرم (صلی الله علیه و سلم) تعیین شده بودند، به شهادت رسیدند مردم خالد بن ولید (رضی الله عنه) را به فرماندهی لشکر برگزیدند خالد (رضی الله عنه) پرچم را به دست گرفته و به دفاع مشغول شد. با غروب آفتاب هر دو سپاه به جایگاه اولیه خود باز گشتند. هنگام صبح قبل از شروع جنگ حضرت خالد لشکری را که روز قبل در سمت راست می جنگید در طرف چپ قرار داد و لشکر چپ را به سمت راست آورد.
کفاری که روزقبل لشکررادیده بودند گمان کردند که برای مسلمانان نیروی کمکی رسیده به همین علت به خوف وهراس افتاده وتوان مقابله را ازدست دادند وپا به فرار گذاشتند خداوند خالد را پیروز گردانید و لشکر کفار شکست خورد.
انس بن مالک (رضی الله عنه) ازپیامبر اکرم (صلی الله علیه و سلم) نقل می کند که فرمود:
زید پرچم را به دست گرفت، او به شهادت رسید باز جعفر آن را گرفت، او هم به شهادت رسید، پس عبدالله بن رواحه پرچم را به دست گرفت، او هم شهید شد، در حین این گفتار چشمان مبارک اشکبار بودند. بعد فرمود: اینک شمشیری از شمشیرهای خداوند پرچم را به دست گرفت وخداوند متعال آنها را به فتح مشرف ساخت.
بعد از آن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و سلم) دعا نمود: بار الها خالد شمشیر شماست همیشه به او فتح وپیروزی دهید. از آن پس حضرت خالد بن ولید به سیف الله المسلول (شمشیر برهنه خدا) لقب گرفت. وحشت وترس از خالد (رضی الله عنه) آنقدر بود که با شنیدن نام ایشان کفار لرزه بر اندام می شدندز او از استعدادهای زیادی برخوردار بود وبا جرأت می توان او را مغز متفکر جنگی مسلمانان قلمداد کرد، شجاعت در تمام رگهای بدنش موج می زد و همیشه شوق فدا کردن جان در راه خدا را داشت.
در 125جنگ کوچک وبزرگ شرکت نمود و در هیچ یک ازآنان شکست نخورد از جنگ موته گرفته تا بزرگترین آنها که فتح ایران است، حضرت خالد نقش سرنوشت سازی ایفا نمود.
درعرب این مقوله مشهور بود که در جنگی که خالد شرکت کند شکست ناپذیر است، به همین علت در فتوحات شام سال 17هجری امیرمومنان عمر بن خطاب (رضی الله عنه) وی را از فرماندهی سپاه اسلام عزل کرده و ابو عبیده بن جراح را به عنوان جانشین تعیین نمود امیرمومنان پس از مراجعت حضرت خالد (رضی الله عنه) به مدینه خطاب به ایشان فرمود: (همه ما برای پیروزی و سربلندی اسلام تلاش می کنیم و هرگز نمی خواهم از این خواسته عدول نمایم ، اما از آنجا که مردم ایمان آورده بودند که پیروزی با خالد است من خواستم که مردم رابر حذر دارم و به آنها بفهمانم که پیروزی را خدا می دهد و فرقی نمی کند که فرمانده چه کسی باشد و به حق این قول امیر مومنان به تحقیق پیوست آنگاه که سپاه اسلام به رهبری ابوعبیده بن جراح درغیاب خالد بر سپاه کفر پیروز گشت.
وفات حضرت خالد:
در پنجمین یا ششمین سال خلافت حضرت عمر(رضی الله عنه) ، تلؤ تلؤ شمشیر برهنه خدا روبه خاموشی نهاد. خالدبن ولید این ابر مرد تاریخ در آخرین لحظات عمر چنین فرمود: "هیچ جائی از بدنم نیست که در آن اثر شمشیر یا نیزه نباشد. من در جنگهای مختلف شوق نوشیدن جام شهادت را داشتم، اما افسوس که امروز موت در بستر به سراغم آمد وشهادت در میدان جنگ نصیبم نشد". سرانجام سپهسالار میدانهای نبرد در ششمین دهه از عمر گرانمایه اش دیده از جهان فرو بست و مرغ جانش نغمه رضوان سرداد.
حجــــــاب چهره جان می شود غبـــار تنــــم خوشا دمی کز آن چهره پرده برافگنم
چنین قفس نه سزای چومن خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
رضی الله عنه و أرضاه
|
|
| |
| سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386 |
| سرکوب اهل سنت در مشهد و منع امام جمعه آنها از هر نوع فعالیت دینى |
بعد از تخریب مسجد شیخ فیض مشهد در سال 1993 اینک نوبت بقیه مصلى ها و علماء اهل سنت در مشهد رسیده است که امام جمعه اهل سنت را از نوع فعالیتى ممنوع نموده و شخص معتادى را بجایش نهاده اند تا حقیقت وحدتى که کذابان ولایت مآب رافضى مدعى آن هستند به نمایش جهانیان بگذارند این نامه از مشهد شرح این ماجرا میباشد
بسم الله الرحمن الرحیم قضیه از این قرار بود که بعد از تخریب مسجد شیخ فیض همه مقتدیان مسجد مزبور برای ادای نمازهای جمعه وعیدین در این مسجد حاضر می شدند از طرفی چون امام این مسجد(مولوی نیازی) کسی بود که اهل سازش بادولت وخائن به جامعه اهل سنت نبود وگاها ازحقوق ضائعشده اهل سنت شجاعانه دفاع می کرد واز سواد وعلم نسبتا خوبی نیز بر خوردار بود ومی توانست جوابگوی مطالبات دینی سنیان در این شهر باشد رفته رفته این گونه حرکت موجب جلب عامه اهل سنت به این مسجد گردیده وسواد عظیمی از این طیف را در قلب شهر مشهد آنهم در مجاورت مضجع حضرت رضا(500مترفاصله) بوجود آورد دولت با نگرش به این صحنه نه تنها در تخریب مسجد خود را نا کام می دید بلکه شاهد رشد وترقی بیش از پیش اهل سنت در این شهر شد برگزاری نمازهای جمعه وتراویح وعیدین با حضور چشمگیر مرد وزن در این مصلی که تا تعداد چهل هزار نفر نمازگذار در عیدین تخمین زده میشد تاب وتحمل را از مسئولین امر صلب کرده بود آنان که بر اجتماعات عبادی خویش حتی نصف این حضوررا در مشهد ندیده بودند تحملاین وضعیت دشوار بود قابل ذکر است که این جمعیت انبوه بدلیل نبود جا برای نماز در خیا بان نماز می خواندند کل خیابان فرش میشد ومردم همراه با نمایندگان کشورهای اسلامی ( سرکنسول وپرسنل عربستان افغانستان ترکمنستان تاجیکستان پاکستان وغیره......) ادای فریضه می نمودند در موازات این زمان امام مسجد با کمک هیئت امناء به شدت پی گیر مجوز مصلائی در خور شأن مردم مشهد بودند ودر این باره مکاتبات عدیده به مسئولین استان و کشور داشتند که آمار مکاتبات به 128 تا رسید نهایتا از وفور در خواستها به ستوه آمده ومجوز توسعه مسجد کوچک (مسجد حنفی )را صادر نموده و از تهران به مشهد دستور ابلاغ آن را دادند.بنابرین امام مسجد وهیئت امناء اقدام به خرید منزل در مجاورت مسجد نمودند از آن طرف عناصر دولتی (اطلاعات و آخندهای درباری ومسئول ونماینده ولی...... امام جمعه وغیره...)سر مخالفت بر داشته واز طریق مأمورین اطلاعات وفشار به امام جمعه سنیان سعی برانصراف وتوقیف این حرکت نمودند عرض کردیم که امام جمعه اهل سنت سازشگر وترسو نبود که به ساده گی از این حق صرف نظر کند وآنها هم مصمم بودند به هر صورت شده از ساخت وساز مسجد سنیها جلو گیری شود تنها کسی که بزعم آنان مانع بزرگ در مقابل اقدام ظالمانه آنان بود امام جمعه بود که در عرصه های دیگر نیز موی دماغ احساس می شد لذا به این فکر افتادند که ایشان را از سر راه خود بر داشته وبرای رسیدن به همه اهداف نامشروع خویش مشکلی نداشته باشند در پی فرصتها وبهانه ها رفتند وایراد نمودن اینکه ایشان مانع رسید ن اهل سنت به مطالباتشان می باشد اگر چه اول طریقهای مناسب تر وکم هزینه تر از نگاه سیاسی را دنبال کردند ولی خداوند متعال نخواست که حق این مسلمان ضائع شود وجرم این ظالمان از دیدگاه مردم متوجه چیز یا کسی دیگر شود نهایتا بیدادسرای ویژه روحانیت خراسان مشهد طی حکمی بدون محاکمه واحضار وبا دلائل همچون اقدام علیه امنیت کشور وتفرقه بین تشیع وتسنن وتوهین به مسئولین نظام محکومیتهای ذیل را صادر نمود ممنوعیت از امامت جمعه وجماعت در هرجا-ممنوعیت سخنرانی وتبلیغ به هر جا ممنوعیت تدریس وتعلیم وممنوع الخروج ازکشور وشهر مشهد اگر چه امام جمعه به این حکم غیر قانونی توجه نکردند اما آنان با باز داشت کردن او وبه سر کار آوردن امامی بی سواد جاهل معتاد وکاملا وابسته وعزل هیئت امناء سابق وخریدن عده از افرا د بی دین و بی بند وبارمسجد را به تصرف خویش در آوردند وهمه اقدامات مردمی که البته متأسفانه ضعیف بود را به ناکامی برد نا گفته نماند که نقش آخندهای در باری وخود فروخته اهل سنت نیز کما فی السابق در اینجا بسیا مؤثر بود از تأیید معزولیت امام جمعه سابق تا حمایت از بافت فعلی مسجد جامع ودلیل عدم افشای این جنایت بز رگ نیز عملکرد دین فروشانه معممین از خدا بی خبر می باشد این بود خلاصه از واقعه تلخ شهر مشهد ازتاریخ 15/9/1383 اما اینکه فرموده بودید مدارک را برای شما بفرستیم شما خوب می دانید که این ظالمان هیچ وقت ودر هیچ امری به کسی مدرک نمی دهند نه به مجوز توسعه مسجد مدرک دادند ونه به حکم دادسرا که علیه امام جمعه صادر کرده بودند چراکه آنها می دانند که این احکام غیر قانونی وظلم وموجب بد نامی بیش از پیش دولت ستمکارشان می شود ولی این موضوع چنان روشن وآشکار هست که از هیچ کس نه سنی ونه شیعه حتی خود ظالمان نیز نمی توانند انکار کنند ولی توجیه می کنند که خباثت بدیهی آنهاست شما می توانید بهر صورت که برایتان مقدور هست در این مورد تحقیق کنید خدا گواه است که غیر از واقعیت وحقیقت چیزی نگفتم بنده یکی از مسلمانان ونماز گزاران اهل سنت در مسجد مزبور بودم ونام من ... می باشد ضمنا مدرک دیگر این است که تازه گی امام مسجد نبی تاجرآباد مشهد جناب مولوی خیر شاهی نیز در معرض عزل قرار گرفته اند البته روش عزل ایشان فرق می کند یعنی با تحریک وفریفتن عده از مقتدیان دنیا پرست اقدام به این جنایت شده
|
|
| |
| شنبه 26 خرداد ماه سال 1386 |
| موضع امام علی علیه السلام و فرزندانش |
امام علی علیه السلام نسبت به فرزندانش، بر شیعیان خشمیگنتر بود. او به شیعیانش گفت: من شما را شب و روز و آشکار و نهان بهجنگ با این قوم دعوت نمودم و به شما گفتم با آنان بحنگید. قبل از اینکه با شما بجنگد. سستی کنید تا اینکه مکرر بهشما حمله کردند. (نهج البلاغه ص68) از شما خواستم برای جهاد حرکت کنید، حرکت نکردید. شما را تفهیم و توجیهکردم، نفهمیدید. مخفیانه و علناً شما را دعوت کردم، اجابت نکردید. صبح صفوفتان را استوار میکنم، غروب چونکمان خم میشوید. ای کسانیکه جسمهایتان حاضر اما عقلتان غایب است، رهبرانتان گرفتار اختلاف رأی شما هستند.امیرتان حکم خدا را اطاعت میکند اما شما حکم او را به جای نمیآورید. امیر اهالی شام نافرمانی خدا را میکند، اماآنها مطیع او هستند. به خدا دوست دارم با معاویه معامله کنم، دینار در ازای درهم. از من ده نفر بگیرد و یک نفر از آنها رابه من بدهد. خدا را سپاس میگویم از آنچه مصلحت نموده و به آنچه که مرا توسط شما در آزمون قرار داده است. ایگروهی که به آن چه دستور داده میشوید پیروی نمیکنید و چون دعوت داده شوید اجابت نمیکنید. سوگند به خدا،چون اجل من فرا رسد، خداوند میان من و شما جدایی میفکند، من از همنشینی شما بیزارم. آیا شگفت نیست کهمعاویه ستمگران فرومایه را میخواند، از او اطاعت میکنند بدون هیچگونه چشمداشتی، من شما را دعوت میکنم بابذل و بخشش اما از من پراکنده میشوید و با من مخالفت میکنید. (نهج البلاغه ج2 ص100)
حضرت در ادامه میفرماید: از شما به چندین غم و اندوه مبتلا هستم. اول اینکه با اینکه گوش دارید اما کر هستید. دوماینکه حرف میزنید اما در واقع لال و گنگ هستید. و سوم اینکه با وجودیکه چشم دارید، اما نمیبینید. به هنگام جنگدر پایمردی چون آزادگان نیستید و در هنگام سختی و بلا چون برادران قابل اعتماد نیستید. ای کسانیکه بسان شترانیهستید که ساربانشان را گم کردهاند، اگر از یک سو شما را جمع میکنند از سوی دیگر پراکنده میشوید. (نهج البلاغهص188 و 189)
قسم به خدا گمان میکنم این قوم بر شما غلبه خواهند کرد زیرا بر باطل خود متحد هستند و شما بر حق بوده اما پراکندههستید و نافرمانی امامتان را میکنید. آنها در ره باطل از امام خود اطاعت کرده و امانت را به صاحبش اداء میکنند، اماشما خیانت میکنید. آنها در شهرها اصلاح میکنند و شما فساد میکنید. (نهج البلاغه ص65)
همچنین فرمود: قسم به خدا گفتار شما را باور نمیکنم و به یاریتان امید نبستهام و دشمن را توسط شما نمیترسانم. شمارا چه میشود؟ داروی دردتان کدام است؟ (نهج البلاغه ص75)
میخواهم داروی دردم باشید، در حالیکه درد من شما هستید مانند کسی که بخواهد خاری را که در بدنش فرو رفته باخار درآورد. وای بر شما آیا دنیا را بر آخرت ترجیح میدهید؟ وقتیکه شما را دعوت به جهاد با دشمن میکنم مانندکسی که در حالت مرگ است چشمهایتان میچرخد. سوگند به خدا من فکر میکنم اگر آتش جنگ شعله ور شود ازپسر ابوطالب جدا میشوید مانند جدا شدن سر از بدن. (نهج البلاغه ص82 و 83)
دوست داشتم اصلاً شما را ندیده و نمیشناختم. خدا شما را هلاک گرداند. قلبم را چرکین و سینهام را از خشم لبزیزکردید و با بی اعتنایی و نافرمانی تان اندیشهام را آلودید تا اینگه قریش گفتند پسر ابوطالب مرد دلیری است اما از دانشجنگ چیزی نمیداند. (نهج البلاغه ص70)
در جای دیگری میفرماید: چون به شما در فصل گرما دستور آمادگی جهاد دادم گفتید به ما مهلت ده تا گرما بگذرد وچون در زمستان شما را به جهاد خواندم گفتید مهلت ده تا سرما بگذرد. (نهج البلاغه ص69)
گرفتار کسانی شدهام که از دستور اطاعت نمیکنند چون دعوت داده شوند اجابت نمیکنند پدرتان هلاک شود. چگونهانتظار کمک از جانب پروردگار را دارید؟ آیا دینی نیست که شما را جمع کند؟ و غیرتی نیست که شما را برانگیزاند؟ درمیانتان فریاد میزنم و یاری میجویم شما نه حرف مرا گوش میکنید و نه دستورم را اجرا میکنید. (نهج البلاغهص90)
سوگند به خدا بدبخت آن کسی است که شما به کمک او بروید(نهج البلاغه ص118) دوست داشتم خداوند بین من وشما فاصله میانداخت و مرا به میان افراد شایستهتری میبرد. (نهج البلاغه ص203)
خدا یا خسته و وامانده شدم. اینها مرا خسته و وامانده کردند. به جای اینها جماعت شایستهتری را به من بده و به جایمن فرد بدتری را بر اینان مسلط کن. (نهج البلاغه ص65)
امام حسن (رض) در مورد شیعیانش از اهل کوفه میگوید: قسم به خدا من با معاویه پیمان میبند تا خون من و مصونو خاندان من در امان باشند و این بهتر از این است که کسانی که گمان میکنند شیعیان من هستند، مرا بکشند. به خدا اگربا معاویه بجنگم همین قوم مرا اسیر کرده و به معاویه تحویل میدهند. قسم به خدا اگر با او صلح کنم احترامم را حفظمیکند.
طبرسی از امام حسین (رض) روایت میکند که او گفت: من اهل کوفه را آزمودم و شناختم. آنان نه در کردار و نه در گفتارپایبند پیمانشان نیستند و دفاع نمیکنند. انسانهای مسخ شدهای هستند، به ما میگویند دلهایشان با ماست اما بر روی ماشمشیر میکشند. (الاحتجاج طبرسی ص148ـ149)
علی (رض) در مورد اهل بصره میگوید: بصره محل فرود ابلیس و کشتگاه فتنه هاست. (نهج البلاغه ج3ص18)
کلینی از امام موسی کاظم که یکی از امامان شیعه است روایت میکند که گفته است: وجه تمایز شیعیان ما از دیگران ایناست که شیعیان ما توصیف کنندگانی بیش نیستند و هرگاه آنها را بیازمائید، ایشان را مرتد خواهید یافت. (الکافی،الروضه، ج8 ص228) |
|